سلام اين بارمي خوام با يه متن قشنگ شروع كنم
تو را دوست دارم
شب كه مي شود خدا چراغ ماه را روشن مي كند
تا من در حضور چشم هاي كنجكاو ستاره ها براي تو نامه بنويسم.
كاغذم برگهاي درختان است و مدادم شاخه ي ترد و تازه.
شب كه مي شود خيال تو در اتاق راه مي رود و همه ي اشيا جان ميگيرند .پروانه
هاي خشكيده بال زنان از دفترچه ام بيرون مي آيند .
پرده ها ازشيشه هاهم شفاف ترمي شوند
ومن مي توانم خودم را در همه ي آيينه هاي ناشناس تماشا كنم
گاهي هم حتي يك كلمه هم ندارم كه برايت شعربگويم وگاهي هزاران كلمه در
دستان من است اما باز نمي دانم چه بسرايم كه شايسته توباشد .
گاهي به قناري ها حسوديم مي شود كه از من شاعر ترند
كاش تخته سنگي بودم كه خانه اش آغوش درياست
يا بنفشه ي كه هميشه لب جوي را مي بوسد
كاش خيابان ساكتي بودم كه خواب قدم هاي تو را مي بيند
كاش ترازويي براي اندازه گرفتن دلتنگي و عشق وجود داشت
كاش مي توانستيم در روياهايم بخوابيو در آرزو هايم بيدار شوي
كاش بين لب هاي من ونام عزيز تو فاصله اي نبود
كاش بجز تاخيرديدار هيچ گله اي نبود
يك شب از هزار شب
فانوس خاموش است
آواز سكوت غوغا مي كند
تيك تاك ساعت استثناي قانون سكوت
تابلوي بهار رو بروي پنجره ي هميشه پاييز
موشي موزيانه عرض اتاق را طي مي كند
و گربه حريصانه به موش مي نگرد
نزديك صبح است
وهوا خنك است
كسي اهالي خانه را بيدار نمي كند
هنوز سكوت سرك مي كشد
تاريكي بر ديوارخانه نمايان است
وجاي پاي مهمان ناخوانده هنوز پابر جاست
صداي خروسي آمدن صبح را نويد مي دهد
آرام ذره ي نور طلايي از پنجره به درون مي تابد
همه ي اشيا بيدار مي شوند
همه ي اهالي خانه بيدار مي شوند
زندگي جريان مي يابد
بودن تكرار است
Journey towards your dreams
Be what you are
And become
What you acoming
re capable
Of beRobert louis Stevenson
اينم يه شعر توپ از شاعر مورد
علا قه ي خودم
سپيده دم
صبح شده
بيدار مي شوم
نمي خواهم به تو فكر كنم
اما
خيالت بالاي سرم نشسته است
دلم مي گيرد
مرا به ياد بياور
وقتيكه سپيده دم با بيم وهوس دريچه ي كاخ جادوي خود را به روي خورشيدبامدادي مي گشايد
مرا به ياد بياور
وقتي كه شب غرق در رويائي دورودرازدامن كشان زير حجاب سيمين خوش مي گذرد از من ياد كن هنگامي كه نزديكي لحظه ي وصل دل در سينه ات به تپش درآيدوسايه ي روشن غروب تر ا برروياي دلپذير شامگاهان دعوت كند گوش به سوي جنگل فرا دار تا بشنوي كه صدائي آهسته زمزمه مي كند
مرا به ياد بياور
مرا به ياد بياور آن روز كه دست سر نوشت براي هميشه از توجدايم كرده وغم و دوري وگذشت ايام زبان افسرده ام را خاموش ساخته باشد.آن روز به عشق نوميدانه ي و به وداع آخريني كه با هم كرديم بينديش زيرا براي دلدادگان دوري وگذشت زمان را معنائي نيست دلدار من تا وقتي كه دل در برم بتپد قلب من به تو خواهد گفت:
مرا به ياد بياور
زماني كه دلشكسته ي من براي هميشه در زير خاك سرد آرميده باشد وبوته ي گلي دور از گلهاي ديگر آرام آرم بر روي گور من بشكفد
مرا به ياد بياور
آن روز كه از من نشاني در جهان نخواهد بود اما روح جاوداني من هم چون دوستي وفادار به نزد تو خواهد آمد ودر خاموشي شب آهسته در گوشت خواهد گفت :
مرا به ياد بياور
Sogol